رسمش نبود…
بوی بارون میده باز برگ به برگ دفتر خاطره هام . . .
چی میشد تا ته قصه تو میموندی عین یه عاشق پا به پام ! ؟
من که عمری بودم مثه نفس تو تک تک ثانیه هات . . .
رسمش نبود که چشماتو ببندی رو قطره قطره های گریه هام !
نظرات شما عزیزان:
[ سه شنبه 26 شهريور 1392برچسب:, ] [ 23:1 ] [ ♥سینا♥ ]
[ CommEnt
]